خانه / فرهنگ و هنر / معرفی ۵ فصل رمان ترانه یخ و آتش اثر جرج آر. آر. مارتین

معرفی ۵ فصل رمان ترانه یخ و آتش اثر جرج آر. آر. مارتین

رمان ترانه یخ و آتش به انگلیسی: (A Song of Ice and Fire) یکی از پر فروش ترین مجموعه کتاب های نیویورک تایمز بوده که در ۵ فصل و ۱۲ جلد به چاپ رسیده است و به کتاب نغمه آتش و یخ نیز معروف می باشد.

رمان ترانه یخ و آتش توسط جرج آر. آر. مارتین، نویسنده آمریکایی به سبک خیال پردازی حماسی نوشته شده که در واقع این داستان را از سال ۱۹۹۱ با نوشتن بازی تاج و تخت شروع کرد و اولین فصل آن در سال ۱۹۹۶ منتشر شد. تاکنون بیش از ۱۵ میلیون نسخه از این مجموعه در سراسر دنیا به ۲۰ زبان مختلف ترجمه و به فروش رسیده است.

داستان نغمه آتش و یخ در دنیایی خیالی، ابتدا در قاره ای به نام وستروس و بعدها نیز در سرزمینی بزرگ در شرق، معروف به ایسوس، رخ می دهد.

بیشتر شخصیت های داستان انسانند اما با پیشرفت روند داستان، دیگرانی نیز معرفی می شوند، همچون آدرهای شوم و سرد مافوق طبیعی از نقاط دور شمالی و اژدهایان نفس آتشین شرق، که تصور می شد هر دو بدست انسان ها منقرض شده اند.

۳ خط داستانی اصلی در مجموعه وجود دارد: وقایع جنگ داخلی دودمانی بر سر کنترل وستروس در میان چند خانواده رقیب؛ ظهور تهدید آدرها که آنسوی دیواری عظیم از یخ ساکنند که مرزهای شمالی وستروس را تشکیل می دهد؛ و جاه طلبی دنریس تارگرین، دختر تبعیدی پادشاهی که پانزده سال پیش در جنگ داخلی دیگری کشته شده بود، برای بازگشت به وستروس و بازپس گیری تاج و تخت به حقش. با پیشرفت مجموعه، سه خط داستانی به شدت درهم آمیخته و به هم مرتبط می شوند.

کتاب نغمه آتش و یخ

همانطور که اشاره شد، رمان ترانه یخ و آتش یکی از پر طرفدارترین کتاب های چند ساله بوده که مورد استقبال علاقه مندان قرار گرفته است.

به همین جهت انتشارات ویدا توانسته است این مجموعه را در ایران به چاپ برساند که البته ناگفته نماند کتاب نغمه یخ و آتش توسط رویا خادم الرضا ترجمه شده است.

کتاب نغمه یخ و آتش در واقع از ۵ فصل تشکیل شده است و جمعا به ۱۲ جلد نیز می رسد که به شرح ذیل می باشد:

  • فصل اول (۳ جلدی ) به نام: بازی تاج و تخت
  • فصل دوم (۲ جلدی ) به نام: نبرد پادشاهان
  • فصل سوم (۲ جلدی) به نام: طوفان شمشیرها
  • فصل چهارم (۲ جلدی) به نام: جشنی برای کلاغ ها
  • فصل پنجم (۳ جلدی) به نام: رقص با اژدها ها

خلاصه مجموعه داستان نغمه آتش و یخ

مجموعه نغمه آتش و یخ در حقیقت سه داستان در یک داستان است: داستان نخست و اصلی نبرد بر سر تخت آهنین است که در وستروس و در سرزمین پادشاهان رخ می‌دهد. پس از مرگ شاه رابرت باراتیون، پسرش، جافری با حمایت مادرش ملکه سرسی، بر تخت می‌نشیند اما ادارد استارک که دوست، وزیر و مشاور اول پادشاه است در می‌یابد که او و خواهر و برادرش فرزندان راستین رابرت نیستند و….

داستان دوم در شمال وستروس رخ می‌دهد، جایی که دیواری بسیار بزرگ و کهن از یخ قلمرو انسان‌ها را از موجودات از ما بهتران جدا می‌کند و برادران قسم خورده نایت واچ تمام عمر خود را صرف مراقبت و محافظت از آن می‌کنند و….

داستان سوم هم در آن سوی دریا، از ماجراهای دنریس تارگرین، آخرین بازمانده خاندان بزرگ تارگرین که پادشاهان پیشین وستروس بوده‌اند حکایت دارد و… در ادامه با ما همراه باشید تا بریده هایی از هر جلد را برای شما به اشتراک بگذاریم:

فصل اول ترانه یخ و آتش :

  1. جلد اول بازی تاج و تخت
  2. جلد دوم بازی تاج و تخت
  3. جلد سوم بازی تاج و تخت

فصل دوم ترانه یخ و آتش :

  1. جلد اول نبرد پادشاهان
  2. جلد دوم نبرد پادشاهان

فصل سوم ترانه یخ و آتش :

  1. جلد اول طوفان شمشیرها
  2. جلد دوم طوفان شمشیرها

فصل چهارم ترانه یخ و آتش :

  1. جلد اول جشنی برای کلاغ ها
  2. جلد دوم جشنی برای کلاغ ها

فصل پنجم ترانه یخ و آتش :

  1. جلد اول رقص با اژدها ها
  2. جلد دوم رقص با اژدها ها
  3. جلد سوم رقص با اژدها ها

جلد اول بازی تاج و تخت

بازی تاج و تخت (جلد اول)

جلد اول رمان ترانه یخ و آتش (بازی تاج و تخت)

سر ویمر رویس جوان­ترین فرزند یک خانواده قدیمی با وارثان بسیار بود. جوان هجده­ ساله خوش ­پوشی بود با چشمانی خاکستری و دلنشین و اندامی باریک و ظریف مثل یک چاقو. او سوار بر اسب جنگی غول ­پیکرش همچون یک شوالیه جلوتر از ویل و گرد که روی اسب ­های کوچک اسکاتلندی­شان نشسته بودند، می­تاخت.

چکمه ­های چرمی مشکی پوشیده بود. شلوار سیاهی از جنس مخمل به پا و دستکش­ های مشکی دوخته شده از پوست موش کور به دست داشت و بالاپوشی انعطاف ­پذیر از حلقه­ های براق و به­ هم تنیده سیاه­ رنگ روی لایه­ هایی از پشم مشکی و چرم دباغی شده هم، به تن داشت.

سِر ویمر کمتر از شش ماه بود که یکی از برادران قسم­ خورده نایت­واچ شده بود، اما هیچ­کس نمی­توانست بگوید که او شایستگی مقامش را ندارد. حداقل تا آن­جا که به لباس­ هایش مربوط می­شد.

ردایش به شنل باشکوه پادشاه می­ماند. با صدای مرموز و خش­داری گفت: « شرط می­بندم همه­شون رو کشته. آره، کار خودشه. » گرد، درحالی­که جرعه ه­ای آب می­نوشید، رو به همراهانش گفت: « جنگجوی نیرومند ما سرهای کوچیک­شون رو اون­قدر پیچونده تا کنده شده­ن. » همگی خندیدند.

سخت است از کسی فرمان بگیری که به او خندیده­ای. ویل لبخندزنان روی اسب اسکاتلندی­اش جابه­ جا شد. گرد هم باید همین حس را داشته باشد.

گرد گفت: « مورمونت گفت باید ردشون رو بگیریم و ما هم همین کار رو کردیم. اونا­ مُرده­ن. دیگه نمی­تونن برامون مشکلی درست کنن. مسیر جلومون خیلی دشواره. من از این هوا هم هیچ خوشم نمیاد. اگه برف بگیره، دو هفته طول می­کشه تا راه برگشت رو پیدا کنیم و تازه بهتره امیدوار باشیم فقط برف بیاد. تا حالا توفان یخ دیدین، سرورم؟ »

جلد دوم بازی تاج و تخت

بازی تاج و تخت (جلد دوم)

جلد دوم رمان ترانه یخ و آتش (بازی تاج و تخت)

سانسا با سپتا موردان و جین پول به مسابقات دست راست پادشاه رفت، در تخت روانی که پرده های ابریشمی زردرنگ داشت و او می توانست از میان آن ها بیرون را تماشا کند. آن ها همه جا را تزئین کرده بودند. بیرون از دیوارهای شهر صدها چادر صحرایی بر پا شده بود و مردم عادی برای تماشای مسابقات از آن­ها بیرون می آمدند. زیبایی توصیف­ ناپذیر این صحنه ها، سانسا را به وجد آورده بود؛ زره های براق، مسئولین عالی­ رتبه ای که لباس های طلایی و نقره ای به تن کرده بودند، فریادهای جمعیت، پرچم هایی که در باد می رقصیدند… و خود شوالیه ها، شوالیه ها بیش تر از همه.

وقتی به جایگاهی که پدرش قولش را داده بود، رسیدند؛ جایگاهی که بین بانوها و لردهای والامقام قرار داشت، زیر لب گفت: « این از قصه ها هم قشنگ تره. » سانسا آن روز لباس زیبایی پوشیده بود. پیراهنی سبزرنگ که به موهای طلایی اش می آمد و می دانست که همه دارند نگاهش می­کنند و لبخند می زنند.

آن ها به تماشای یک­صد اسب­ سوار خواننده نشستند که هر یک از دیگری خارق العاده تر بود. سپس هفت شوالیه گارد سلطنتی قدم به میدان گذاشتند. بالاپوش های همه شان به سفیدی برف تازه بود، به جز جیم لنیستر که زره ای شیری­رنگ پوشیده بود. سر جیم هم بالاپوش سفید به تن داشت، اما زیر آن از سر تا پا طلایی بود، با کلاهخودی به شکل سر شیر و شمشیری طلایی.

سر گرگور کلگان، کوه اسب­ سوار، مانند توفان پشت سر آن­ها وارد شد. سانسا لرد یان رویس را به­ خاطر داشت، کسی که دوسال پیش مهمان قصر زمستانی بود. او در گوش جین پول گفت: « زره اش از برنزه، هزاران هزار سال قدمت داره و با طلسم های جادویی ازش در مقابل صدمات محافظت می کنه. » سپتا موردان به لرد جیسون ملیستر که زره نیلی- نقره ای پوشیده بود، اشاره کرد.

روی کلاهخودش بال های یک عقاب حک شده بود. او سر سه تن از پرچم داران راگار را در تری دنت از تن جدا کرده بود. دخترها به کشیش مبارز، تورس از شهر میر، با آن لباس های سرخ­رنگ و سر تراشیده خندیدند تا این­که سپتا موردان برای­شان گفت که او یک بار دیوارهای شهر پیک را با شمشیر آتشینی که در دست داشته، به آتش کشیده بود.

جلد سوم بازی تاج و تخت

بازی تاج و تخت (جلد سوم)

جلد سوم رمان ترانه یخ و آتش (بازی تاج و تخت)

جمع شدیم، خودم همه­ چیز رو براش توضیح خواهم داد. » سپتا سرش را خم کرد و سر جایش نشست تا صبحانه اش را تمام کند.

یک ساعت بعد استاد اعظم پیسل به اتاق ند رفت. شانه هایش افتاده بود، گویی وزن سنگین نشان استادیِ دور گردنش خارج از تحملش بود. او گفت: « سرورم، پادشاه رابرت فوت کردن. خدایان به روحش آرامش بدن. »

ند پاسخ داد: « نه، اون از آرامش متنفر بود. خدایان باید به او عشق و خنده عطا کنن و لذت پیروزی در نبرد رو. » خیلی عجیب بود که آن قدر احساس تهی بودن می کرد. او منتظر یک ملاقات دیگر بود، اما با آن کلمات، گویی چیزی در وجودش فرو ریخت. حاضر بود تمام عناوین و مقام هایش را بدهد تا اجازه گریه کردن داشته باشد… اما او دست راست رابرت بود و زمانی که از آن وحشت داشت، فرا رسیده بود. به پیسل گفت: « لطف کن و اعضای شورا رو همین­جا تو اتاق من جمع کن. » برج وزارت به همان اندازه که او و تامراد می خواستند امن بود، اما نمی توانست در مورد اتاق های دیگر شورا چندان مطمئن باشد.

پیسل چند بار پلک زد: « سرورم؟ مطمئناً کارهای مربوط به سلطنت می تونن تا فردا صبر کنن، تا وقتی که بتونیم با این غم و اندوه کنار بیایم! »

ند ساکت اما جدی بود: « فکر می کنم باید بلافاصله شروع کنیم. »

پیسل تعظیم کرد و گفت: « هر طور که دست راست شاه دستور بدن. » او به خدمتکارانش دستور داد بقیه را خبر کنند و خودش با کمال میل دعوت ند را برای نشستن و صرف یک فنجان نوشیدنی پذیرفت.

سر باریستان سلمی اولین کسی بود که به دعوت پاسخ مثبت داد و با بالاپوش سفیدش وارد شد و گفت: « سرورانم، در حال حاضر جای من کنار پادشاه جوونه. لطفاً به من اجازه مرخصی بدین. »

ند گفت: « جای شما این جاست. »

انگشت کوچک نفر بعدی بود. هنور همان مخمل آبی شب پیش و بالاپوش نقره ای را که نشان مرغ مقلد رویش بود، به تن داشت و چکمه هایش به خاطر سوارکاری خاکی بودند. او گفت: « سروران من… » و پیش از آن­که به ند نگاه کند لبخند معناداری زد و به او گفت: « اون کار کوچیکی که ازم خواسته بودین، انجام شد، لرد ادارد. »

وریس با عطر اسطوخودوس و چهره ای صورتی که نشان می داد تازه از حمام بیرون آمده، وارد شد. صورتش اصلاح شده و تازه پودر خورده بود و کفش های نرمش بی صدا بودند. او نشست و گفت: « امروز پرنده ها غمگین می خونن. تمام قلمرو سوگواره. شروع کنیم؟ »

ند گفت: « وقتی لرد رنلی برسه، شروع می کنیم. »

جلد اول نبرد پادشاهان

نبرد پادشاهان (جلد چهارم)

جلد چهارم رمان ترانه یخ و آتش (نبرد پادشاهان)

« پیلاس گفت ما می تونیم اون کلاغ سفید رو ببینیم! »

کرسن پاسخ داد: « البته که می تونین. »

نمی توانست تقاضای دخترک را رد کند. او در طول زندگی­ اش به اندازه کافی مورد بی­ مهری قرار گرفته بود. نامش شیرین ( ۴) بود و در سالروز نامگذاری بعدی اش ۱۰ ساله می شد و غمگین­ ترین کودکی بود که استاد کرسن در عمرش دیده بود. پیرمرد با خودش گفت: « اندوه او مایه خجالته. نشونه دیگه ایه برای شکست من! »

« استاد پیلاس، به من لطف کنین و اون پرنده رو برای بانو شیرین بیارین. »

« این مایه افتخار منه. »

پیلاس، جوان باادبی بود. بیشتر از بیست و پنج سال نداشت، اما مثل یک مرد شصت ساله باوقار بود. اگر فقط کمی شوخ­ طبعی و سرزندگی در وجودش بود بهتر می شد؛ این چیزی بود که در این­جا به آن نیاز داشت. مکان های نیمه­ تاریک به درخشندگی نیاز دارند، نه وقار، و صخره اژدها بی شک از آن مکان های نیمه­ تاریک بود؛ جزیره ای دورافتاده و تنها در میان توفان و نمک با سایه دودآلود کوهستان هایی که او را دربرگرفته بودند.

یک استاد ناچار است به جایی برود که برایش انتخاب شده، بنابراین کرسن هنگامی که لردش تنها دوازده سال داشت به خدمت او رفته بود و خیلی هم خوب از عهده این کار بر آمده بود. با وجود این هیچ­گاه صخره اژدها را دوست نداشت و هرگز احساس نکرده بود که به راستی در خانه خودش است. این اواخر، وقتی از کابوسی که در آن زن سرخ­پوشی را می دید، بیدار می شد، به درستی نمی دانست که کجاست.

دلقک سر بدفُرم وصله­ پینه­ شده و رنگارنگش را چرخاند و پیلاس را دید که از پلکان آهنین قفس پرندگان بالا می رود. زنگوله ها با این حرکت دوباره به صدا در آمدند. او گفت: « زیر دریا پرنده ها به جای پر پولک دارن. من می دونم. می دونم، اه، اه، اه. » کلانگ، لانگ.

آن صورت وصله ­خورده حتی برای یک دلقک هم چیز ناراحت ­کننده ای بود. شاید او می توانست با یک لطیفه خنده بر لب بیاورد، اما دریا تمام قدرتش را گرفته بود، همین­طور نیمی از هوش و تمام حافظه اش را. او نرم و فربه بود و درهم فرورفته و لرزان، و دخترک حالا تنها کسی بود که به حرف هایش می خندید؛ تنها کسی که مردن یا زنده­ ماندن او برایش اهمیت داشت.

جلد دوم نبرد پادشاهان

نبرد پادشاهان (جلد پنجم)

جلد پنجم رمان ترانه یخ و آتش (نبرد پادشاهان)

پیش­قراولان استانیس باراتئون درختان دشت را بریده بودند. کاتلین اندیشید که اردوگاه او چقدر می تواند بزرگ باشد و این­که آیا ند هم در آخرین باری که به استورم اند آمده بود در آن دشت اردو زده بود یا نه. آن روز، او پیروزی بزرگی به دست آورده بود، بی­ آن­که خونی ریخته شده باشد.

کاتلین دعا کرد: “خدایان بهم قدرت بدن تا من هم همون کار رو انجام بدم.” مردان همراهش فکر می کردند رفتنش تا آن­جا دیوانگی محض بوده است. سر وندل مندرلی گفته بود: « این جنگ ما نیست، بانوی من. من حتم دارم که پادشاه هم دوست ندارن مادرشون در خطر قرار بگیره. »

کاتلین به او گفته بود: « همه ما در خطریم. » شاید کمی تند حرف زده بود. « شما فکر می کنین من به میل خودم این­جام، سر؟ من باید در ریورران کنار پدر درحال مرگم باشم، یا در قصر زمستانی کنار پسرهام باشم. راب من رو فرستاده تا با اون حرف بزنم و من باید این کار رو بکنم. » برقراری صلح بین دو برادر کار ساده ای نبود، کاتلین این را می دانست، با وجود این برای حفظ قلمرو باید تلاشش را می کرد.

آن سوی دشت باران­ خورده و گلی و با برآمدگی های سنگی او قصر بزرگ استورم اند را دید که سر به آسمان می سایید. زیر آن توده عظیم سنگی خاکستری- ­رنگ ارتش لرد استانیس باراتئون کوچک به ­نظر می رسید.

در آوازها آمده بود که استورم اند در دوران باستان به دست دوران ( ۱) ، نخستین پادشاه توفان بنا شده بود. کسی که عاشق النی ( ۲) زیبا، دختر خدای دریا و الهه باد شده بود. در شب عروسی آنها النی خود را تسلیم آن مرد فانی کرد و خود را به یک مرگ فانی سپرد و پدر و مادر داغ­دارش باد و امواج خروشان خود را فرستادند تا قصر دوران را نابود کنند.

دوستان و برادران و مهمانان مراسم عروسی یا زیر دیوارهای فرو ریخته ماندنـد و یا به دریا افتادند، اما النی با بازوانش دوران را پناه داد و هنگامی که سرانجام سحر از راه رسید، دوران به خدایان اعلام جنگ کرد و قسم خورد که آن­جا را از نو بسازد.

جلد اول طوفان شمشیرها

طوفان شمشیرها (جلد ششم)

جلد ششم رمان ترانه یخ و آتش (طوفان شمشیرها)

چت نگاهش را بلند کرد و رودخانه را آن­جا دید. کناره های سنگی رود یخ زده بود و آب شیری رنگش از فراست فنگز می آمد و تا بی نهایت ادامه داشت، و حالا مانس ریدر ( ۱۳) و وحشی هایش هم همان مسیر را در پیش گرفته بودند. تورن اسمال وود ( ۱۴) سه روز پیش با هیجان بسیار به اردوگاه بازگشته بود و در حالی­که برای خرس پیر تعریف می کرد پیش قراولانش چه چیزهایی دیده اند، یکی از مردانش به نام کج وایت­آی ( ۱۵) به بقیه گروه گفت: « اونا هنوز تو دامنه ها هستن، اما دارن می­آن. هارما سگ سر ( ۱۶) پیش­قراولشونه، اون ماده سگ آبله رو. گادی ( ۱۷) یه سرکی به اردوگاهش کشید و اون رو کنار آتش دید. تامبرجان ( ۱۸) احمق می خواست با یه تیر خلاصش کنه، اما اسمال وود فکر بهتری داشت. »

چت گفت: « چند نفر بودن، می تونی بگی؟ »

« خیلی خیلی زیاد. بیست یا سی هزار نفر، ما وقتی برای شمردن شون نداشتیم. هارما تو گروه پیش­قراولش پانصد نفر داره و همه شون هم سواره ن. »

مردان کنار آتش با ناراحتی به هم نگاه کردند. پیدا کردن یک دوجین وحشی اسب سوار کار بسیار دشواری بود و حالا پانصد نفر…

کج ادامه داد: « اسمال وود، بانن ( ۱۹) و من رو فرستاد تا نگاهی دقیق به اردوی اصلی بندازیم. تمومی نداشتن. خیلی آروم دارن از کنار رودخانه می­آن پایین، چهار یا پنج مایل در روز، اما ظاهراً تصمیم ندارن به دهکده هاشون برگردن. بیشتر از نصفی شون زن و بچه ن، و حیوون و گله هم دارن: بز، گوسفند، حتی گاونر که گاری هاشون رو می کشه. بارشون کیسه های جو و گوشت و قفس های پر از مرغ و کره و پنیرهای گرد بزرگ و وسایل دیگه ست. بار قاطرها و اسب هاشون اون­قدر سنگینه که آدم فکر می کنه الان کمرشون می شکنه. زن ها هم همین­طور. »

جلد دوم طوفان شمشیرها

طوفان شمشیرها (جلد هفتم)

جلد هفتم رمان ترانه یخ و آتش (طوفان شمشیرها)

مردِ روی پشت­بام نخستین کسی بود که مُرد. در هوای نیمه­ تاریک تنها شبحی از او پیدا بود، اما با روشن تر شدن آسمان مرد هم قد کشید. تیر آنگای در سینه اش فرو نشست و او سقوط کرد و جلو در افتاد. بازیگران دو نگهبان را در آن جا گذاشته بودند، اما نور مشعل های شبانه کورشان کرده بود.

کایل و ناچ ( ۱) هم­زمان تیرهایشان را رها کردند. یکی از آنها در گلوی یک مرد فرونشست و دیگری در شکمش. مرد دیگر مشعلش را رها کرد و شعله ها دربرش گرفتند. لباس هایش آتش گرفت و این پایان کارش بود. توروس فریاد زد و یاغی ها حمله کردند.

آریا از روی اسبش تماشا می کرد؛ از میان اصطبل های علفی و درختان سوخته و گلی که دورشان را گرفته بود. درختان حالا دیگر برهنه شده بودند و برگ های قهوه ای باقی­مانده روی برخی شاخه ها تکان­تکان می خوردند. لرد بریک، دیک ( ۲) بی­ریش و ماج ( ۳) را نگهبان آنها کرده بود. آریا از این­که او را کودکی احمق فرض کنند و جایش بگذارند متنفر بود، اما دست­کم گندری هم کنارش مانده بود. او تلاشی برای بحث نکرده بود. این جنگ بود و در جنگ باید اطاعت کرد.

افق شرقی طلایی و صورتی شد و ماه نیمه بالای سرشان پشت ابرها رفت. باد سردتر وزید و آریا می توانست صدای آبشاری را که در آن نزدیکی جریان داشت، بشنود.

بوی باران در هوا پیچیده بود، اما هنوز قطره ای نباریده بود. تیرهای آتشین در مه صبحگاه پرواز می کردند و تعدادی به کرکره های پنجره های نیایش خانه برخورد کردند و خیلی زود ستونی از دود از آنها بیرون زد.

دو بازیگر تبر به ­دست از نیایش خانه بیرون آمدند. آنگای و تیراندازهای دیگر منتظر بودند. یکی از مردان تبر به­ دست بی درنگ کشته شد. دیگری شیرجه رفت و تیر در شانه اش فرو نشست. برای برخاستن تقلا می کرد که دو تیر دیگر هم به او اصابت کرد. تیر بلند طوری در زره سینه او فرو رفته بود که گویی به جای استیل از جنس ابریشم بود. آریا اندیشید: “من باید تیراندازی یاد بگیرم.” او شمشیرزنی را دوست داشت، اما می­دید که تیراندازی هم خیلی خوب است.

جلد اول جشنی برای کلاغ ها

جشنی برای کلاغ ها (جلد هشتم)

جلد هشتم رمان ترانه یخ و آتش (جشنی برای کلاغ ها)

صبح سرد و بی­ روحی بود و دریا از آسمان سربی پررنگ­تر بود. سه مردِ اول شجاعانه زندگی خود را تقدیم خدای غرق­ شده کرده بودند، اما مرد چهارم ایمان ضعیفی داشت و مدام دست و پا می زد تا ریه هایش را از هوا پر کند.

آرون تا کمر در آب ایستاده بود و درحالی­که پسرک برهنه برای نفس­ کشیدن تقلا می­کرد، شانه های او را گرفته و سرش را زیر آب نگه داشته بود. گفت: « شجاع باش. ما از دریا اومدیم و به دریا هم برمی گردیم. دهنت رو باز کن و رحمت خداوند رو سر بکش. ریه هات رو از آب پر کن، باشد که بمیری و از نو متولد شوی. جنگیدن فایده ای نداره. »

یا پسرک که سرش در آب بود نمی توانست حرف های او را بشنود، یا ایمان به­ طور کامل وجود نحیفش را ترک کرده بود. او آن­قدر تقلا کرد و لگد زد تا آرون کمک طلبید. چهار مرد به کمکش شتافتند و پسرک را زیر آب نگه داشتند. کشیش با صدایی ژرف تر از اعماق دریا دعا کرد: « ای خدایی که به­ خاطر ما غرق شدی، به اموند ( ۵۱) خدمتگزارت اجازه بده مانند خودت دوباره از دریا متولد شود. با نمک به او برکت عطا کن، با سنگ و با استیل. »

سرانجام کار تمام شد. دیگر هوایی از دهان او بیرون نیامد و نیروی پاهایش از میان رفت. اموند، رنگ ­پریده، سرد و آرام در دریای خالی و تاریک شناور شد.

جلد دوم جشنی برای کلاغ ها

جشنی برای کلاغ ها (جلد نهم)

جلد نهم رمان ترانه یخ و آتش (جشنی برای کلاغ ها)

هایل هانت اصرار داشت سرها را بِبرّند. گفت: « تارلی می خواد اونا رو روی دیوارها بذاره. »

برین گفت: « ما قیر نداریم. این ها بو می گیرن. بهتره بذاریم همین­طور باشه. » دلش نمی خواست با حمل سرهای مردانی که کشته بود، در جنگل همیشه سبز کاج ها سفر کند.

هانت به حرفش گوش نمی داد. خودش آن سرها را برید و از مو به­ هم بست و در خورجین زینش گذاشت. برین چاره ای نداشت جز آن­که تظاهر کند سرها آن­جا نیستند، اما گاهی، به ویژه شب ها، چشم های مرده آنها را پشت سرش حس می کرد و یک­بار هم در خواب دید که با هم پچ­پچ می کنند.

هوا سرد و مرطوب بود. بعضی روزها باران می بارید و روزهای دیگر تهدید به باریدن می کرد. هیچ­وقت احساس گرما نمی کردند، حتی زمانی که اردو می زدند. پیداکردن هیزم خشک برای آتش بسیار دشوار بود.

هنگامی که به دروازه های میدن پول رسیدند، گروهی مگس به استقبال شان رفتند. کلاغی­ چشم های شاگول را خورده بود و پیگ و تایمون هم چروکیده و زشت شده بودند. برین و پادریک مدت ها بود که صد یارد آن­طرف تر اسب می راندند تا از بوی گند در امان بمانند.

سر هایل ادعا می کرد که دیگر بوی سرها را حس نمی کند. هر شب هنگامی که اردو می زدند، برین به او می گفت: « خاک شون کن. » اما هانت لجبازتر از این حرف هـا بود. به ­نظر می رسید که می خواهد به لرد تارلی بگوید خودش آن سه مرد را کشته است.

اما مرد شوالیه، به­ خاطر شرافتش هم که شده، چنین کاری نکرد.

هنگامی که برین در حیاط قصر با تارلی روبه رو شد، هانت گفت: « اون پسرک سرباز فقط یه سنگ پرتاب کرد. باقی کارها رو شمشیر دخترمون انجام داد. »

لرد رندیل با تعجب پرسید: « هر سه نفر رو؟ »

« طوری که اون می جنگید، می تونست سه نفر دیگه رو هم بکشه. »

تارلی از برین پرسید: « اون دختر استارک رو پیدا کردی؟ »

« نه، سرورم. »

« در عوض سه تا موش فراری رو کشتی. از این کار لذت بردی؟ »

« نه، سرورم. »

« حیف شد. خب، تو لذت کشتن رو جای دیگه­ای چشیدی. هر چی رو که می خواستی ثابت کنی، کردی. دیگه وقتشه اون زره رو دربیاری و لباس مناسب تر تنت کنی. کشتی های زیادی تو بندر هستن. یکی از اونا می­ره تارث. باید سوارش بشی. »

« ممنون، سرورم، اما نه. »

جلد اول رقص با اژدها ها

رقص با اژدها ها (جلد دهم)

جلد دهم رمان ترانه یخ و آتش (رقص با اژدها ها)

شکار یک مردِ تنها کار دشواری نبود. آدم ها درشت­ اندام و نیرومند بودند و چشمان تیزبینی داشتند، اما شنوایی و بویایی­ شان ضعیف بود. آهوها و گوزن های شمالی و حتی خرگوش ها از آنها چالاک تر بودند و خرس ها و گرازها هم از آنها وحشی تر، اما مردان در گروه خطرناک بودند.

همچنان که گرگ ها نزدیک تر می رفتند، جادوگر صدای ناله های نوزاد را شنید. برفی که شب پیش باریده بود زیر پاهای آدم ها خش­خش می کرد و برق چنگال های دراز و بَرّاقشان از دور دیده می شد. صدایی در درونش گفت: “شمشیر و نیزه.”

درختان دندان های یخی درآورده بودند. یک­ چشم از میان آنها شروع به دویدن کرد و گله هم به دنبالش دوید. از تپه بالا رفتند و از سراشیبی پایین دویدند و آن­قدر پیش رفتند تا به منطقه باز جنگل رسیدند که آدم ها در آن اردو زده بودند. یک زن هم در میانشان بود. زن نوزادش را در میان خز پیچیده و در آغوش گرفته بود. صدایی بود.

صدای درونش گفت: “اون زن رو بذار برای آخر. مردها خطرناک ترن.” آدم ها هم مانند گرگ ها برای هم غرش می کردند، اما جادوگر بوی ترس و وحشتشان را احساس می کرد. یکی از آنها یک دندان بلند چوبی در دست داشت و آن را در هوا تکان می داد، اما دستش می لرزید و دندان بلند را همراه خود می لرزاند. گله حمله را آغاز کرد.

برادرش، یک­ چشم، مردی را که دندان چوبی در دست داشت، روی برف ها هل داد و گلویش را درید. خواهرش هم به مرد دیگری حمله کرد. زن و نوزادش برای او ماندند. زن هم دندانی در دست داشت؛ دندانی کوچک که از استخوان ساخته شده بود، اما هنگامی که آرواره جادوگر پاهای او را گرفت، دندان را روی زمین رها کرد و همچنان که می افتاد، نوزاد پر سروصدایش را محکم به سینه اش چسباند. اندام زن چیزی جز پوست و استخوان نبود، اما پستان هایش پر از شیر بودند. گوشت خوشمزه مال نوزاد بود. گرگ بهترین قسمت ها را برای برادرش گذاشت. زمینِ پوشیده از برف اطرافِ اردوگاه صورتی و سرخ شده بود.

جلد دوم رقص با اژدها ها

رقص با اژدها ها (جلد یازدهم)

جلد یازدهم رمان ترانه یخ و آتش (رقص با اژدها ها)

خبر همچون باد داغی در اردوگاه پیچید: « اون داره میاد. ارتشش راه افتاده و در جهت جنوب به سمت یونکای در حرکته تا شهر رو به آتش بکشه و مردمش رو از لبه تیغ بگذرونه. ما هم قراره بریم سمت شمال و به اون ملحق بشیم. »

وزغ این خبر را از دیک استرو ( ۱) شنید که او هم از بیلبون ( ۲) پیر شنیده بود و بیلبون هم آن را از یک مرد پنتوسی به نام مایریو مایراکیس ( ۳) شنیده بود که یکی از عمو زادگانش از پادوهای شاهزاده ژنده پوش بود. دیک استرو اصرار داشت: « پسرعمو این خبر رو تو چادر فرماندهی شنیده، از زبون خود کاگو ( ۴) . پیش از غروب حرکت می کنیم، حالا می بینین. »

تا این جایش درست بود. شاهزاده ژنده پوش به فرماندهان و افسران خود دستور داده بود چادرها را جمع کنند، قاطرها را بار کنند و اسب ها را زین کنند، چرا که قرار بود پیش از غروب به یونکای بروند. باک ( ۵) کمانداری اهل میر که چشمانش چپ بود و معنای نامش هم لوبیا بود، گفت: « نه این­که حروم زاده های یونکایی از این­که ما وارد شهر زردشون بشیم و دور دخترهاشون بپلکیم خوششون بیاد، نه. تو یونکای شاید فقط نفس بگیریم و اسب هامون رو عوض کنیم و به طرف میرین بریم تا به ملکه اژدها برسیم. زود باش، وزغ. زود باش شمشیرت رو حسابی تیز کن. ممکنه به زودی بهش احتیاج پیدا کنی. »

کوئنتین مارتل در دورن یک شاهزاده بود، در ولانتیس از افراد یک بازرگان و در خلیج بردگان فقط یک وزغ بود؛ سرباز شوالیه درشت اندام و طاس دورنی بود که شمشیرزنان آزاد او را گرین گاتس ( ۶)صدا می کردند. مردان گروه دستخوش باد نام هایشان را با هر تغییری عوض می کردند. آن ها نام او را وزغ گذاشته بودند، تنها به این دلیل که هر بار شوالیه بزرگ فریادزنان دستوری می‎داد، پسرک سریع و ناگهانی از جا می پرید.

جلد سوم رقص با اژدها ها

رقص با اژدها ها (جلد دوازدهم)

جلد دوازدهم رمان ترانه یخ و آتش (رقص با اژدها ها)

ملیسندر درحالی­که آغوشش را رو به برف در حال بارش باز کرده بود، فریاد زد: «رالور! تو نور چشمان ما، آتش بخاری ما و گرمای وجود مایی! خورشیدی که روزهامان را گرم می‌کند از آن توست و ستارگانی که تاریکی را از شب‌هامان دور می‌کنند!» مهمانان عروسی یک صدا پاسخ دادند: «رالور را می‌پرستیم، خدای آتش و نور را.» باد یخ به صورت‌هایشان می‌خورد و کلمات‌شان را با خود می‌برد.

جان اسنو کلاه بالاپوشش را برداشت. برف سبکی می‌بارید و دانه‌های کوچکش در هوا رقص‌کنان تاب می‌خورد، اما باد از سمت شرق می‌وزید و همچون نفسِ اژدهایِ یخیِ داستان‌های مادربزرگِ پیر سرد و گزنده بود. حتی آتش ملیسندر هم لرزان شده و شعله‌هایش فرو خورده شده بود. در این میان تنها گوست راحت و خوشحال به نظر می‌رسید.

آلیس کاراستارک به طرف جان خم شد و گفت: «برف تو عروسی نشانۀ سردی اون ازدواجه. بانو مادرم همیشه این رو می‌گفت.» جان به ملکه سلیس نگاه کرد و با خود گفت: “روز عروسی اون و استانیس حتماً کولاک برف و یخ بوده.” ملکۀ جنوب زیر بالاپوشی از پوست قاقم، رنگ­پریده و نحیف میان بانوها و شوالیه‌هایش ایستاده بود. لبخند سردی روی لبان باریکش خشکیده بود، اما چشمانش پر از خشم و تشنۀ انتقام بود. “اون از سرما بدش میاد، اما شعله‌ها رو دوست داره. کافیه ملیسندر دستور بده تا با پای خودش وارد آتش بشه و شعله‌ها رو تو بغلش بگیره.”

 

منبع: فیدیبو

اشتراک گذاری:

همچنین ببینید

کتاب خودت را به فنا نده اثر گری جان بیشاپ

بررسی و معرفی کتاب خودت را به فنا نده اثر گری جان بیشاپ

کتاب خودت را به فنا نده به انگلیسی UNFUCK YOURSELF اولین اثر از نویسنده ای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *