خانه / فرهنگ و هنر / معرفی کتاب عقاید یک دلقک اثر هاینریش بل

معرفی کتاب عقاید یک دلقک اثر هاینریش بل

کتاب عقاید یک دلقک به زبان آلمانی: Ansichten eines Clowns یکی از آثار های مشهور هاینریش بل ؛ نویسنده آلمانی بوده که به دلیل جذابیت کتاب موفق به دریافت جایزه نوبل شده است.

رمان عقاید یک دلقک بعد از انتشار در سال ۱۹۶۳ به دلیل ماهیت انتقادی محتوایش و به خاطر نگاه منفی آن به کلیسای کاتولیک و دیدگاه آزاداندیش «هاینریش بُل»، راجع به مذهب و مسائل اجتماعی، خشم محافظه‌ کاران را در آلمان برانگیخت و باعث درگرفتن بحث و جدل در مطبوعات فراوان گشت.

کتاب عقاید یک دلقک از رمان‌های تاثیرگذار قرن بیستم بوده که در میان آثار هانریش بل به دلیل مضمون عاشقانه، نام جذاب و فضای نوستالژیک و عاطفی‌ اش، شهرت بیشتری پیدا کرده است. او که اعتقاد زیادی به کوتاه‌ نویسی داشت و به باور اکثر نویسندگان آلمانی‌ زبان، برجسته‌ ترین نویسنده آلمان در قرن بیستم بوده است. تضاد دوران جنگ و پس از جنگ در آلمان، موضوع فاشیسم و حمایت کلیسا از طبقه مرفه، جزء مضامین اصلی بل است.

عقاید یک دلقک یکی از مهم ترین و پر مخاطب ترین کتاب های بل به حساب می آید؛ چرا که این کتاب پر سرو صدا در تمام دنیا به دل دلقک نماهایی که عقایدی سازگار با جامعه خود ندارند چسبیده است. در ادامه باشعوری به خلاصه رمان عقاید یک دلقک می پردازد:

خلاصه رمان عقاید یک دلقک

خلاصه رمان عقاید یک دلقک

رمان عقاید یک دلقک در واقع روایت زندگی فردی به نام هانس شینر بوده که از دوران کودکی، خانواده و همسرش ماری تعریف می کند. هانس شنیر مردی با طرز فکری خاص، از یک خانواده متمول است که به خاطر تفاوت در نوع نگرش به زندگی و مذهب، خانواده را ترک کرده و دلقک سیرک شده است. دلقک به نظر خود از بیماری‌های زیادی از جمله افسردگی، سردرد و نداشتن ارتباطات زیاد رنج می‌برد.

ماری شریک زندگی هانس است که باوجود احساس گناه، شش سال بدون ازدواج با او زندگی کرده‌است زیرا دلقک اعتقادی به ازدواج روی کاغذ ندارد و نمی‌خواهد فرزندانش را کاتولیک بار بیاورد. روزی ماری با یک یادداشت، دلقک را برای همیشه ترک می‌کند تا با فردی کاتولیک ازدواج کند و خود را از احساس گناه نجات دهد.

این اتفاق ضربه‌ی شدیدی به دلقک می‌زند، او در حال اجرا آسیب می‌بیند و با مشکلات مالی فراوانی روبه‌رو می‌شود. کم‌کم اختلالات روانی و مالیخولیایی هم در شخصیت هانس پدیدار می‌شود و داستان با واگویی‌های دلقک مستأصل ادامه پیدا می‌کند…

بخشی از کتاب عقاید یک دلقک

بخشی از کتاب عقاید یک دلقک

در بخشی از کتاب عقاید یک دلقک می خوانیم: شبی که سرزده به اتاقش رفتم تا با او همان کاری را بکنم که مرد ها با زن ها می کنند، ۲۱ ساله بودم و او زنی ۱۹ ساله.

آن روز بعد از ظهر او را با سوفنر ، دست در دست و خندان دیدم که از خانه ی جوانان بیرون می آمدند، تیری به قلبم زده شد.

او به سوفنر تعلق نداشت و این دست گرفتن هایشان بیمارم میکرد، سوفنر را همه در شهر خوب می شناختند، مخصوصا به خاطر پدرش که نازی ها او را از هیئت مدیره دانشگاه برکنار کرده بودند و او هم در پی پایان جنگ از پذیرفتن مدیریت همان مدرسه خودداری کرده بود حتی خطاب به کسانی که خواهان نماینده شدنش بودند با عصبانیت گفته بود: 《من معلمم و می خواهم در سمت معلم خدمت کنم》 او مردی آرام و بلند بالا بود و معلم خسته کننده ای به نظر می رسید.

یکبار به جای معلم ما سر کلاس آمد و شعری از یک حوری جوان و زیبا خواند. من نمی توانستم اظهار نظر درستی راجع به مدرسه داشته باشم و این اشتباهی بزرگی بود که مرا پیش از اجباری شدن قانون تحصیل به مدرسه فرستادند و حتی آن زمان قانونی هم کمی زود بود

من هیچگاه به دلیل این مسئله از معلم هایم شکایتی نداشتم بلکه والدینم را مقصر می دانستم ، این مسئله ای که او باید حتما دیپلم بگیرد در واقع مسئله ایست که در کمیته مرکزی آشتی نژادی باید به آن پرداخته شود.

این به راستی مسئله ای نژادیست؛ دیپلمه ها ، غیر دیپلمه ها ، اساتید ، هیئت مدیره، تحصیل کرده های آموزش عالی ، آن ها که آموزش عالی ندیده اند همه از یک نژاد اند.

زمانی که پدر سوفنر شعر را برایمان خواند، چند دقیقه ای تحمل کرد و سپس از ما پرسید:《آیا کسی مایل است چیزی در مورد شعر بگوید؟ 》

و من زود برخواسته و گفتم: 《بسیار عالی بود》 از اینکار همه ی کلاس به جز پدر سوفنر خندیدند. او تبسمی کرد اما نه از روی تکبر، او مردی مهربان ولی کمی خشک بود

پسرش را خوب نمی شناختم ولی باز بیشتر از پدرش او را می شناختم. یکبار به زمین بازی رفتیم جایی که در آن او با دوستان جوانش فوتبال بازی می کرد و وقتی گوشه ای ایستاده و مشغول تماشا شدم از من پرسید : 《نمی خواهی بازی کنی ؟》

و من بلی گفتم و به عنوان بازیکن میانی چپ به تیم مقابل سوفنر پیوستم. بعد از بازی پرسید : 《میل داری با ما بیای؟》

گفتم : 《کجا ؟》
او گفت : 《به خانه شبانه مان》
زمانی که در پاسخ گفتم من کاتولیک نیستم، او و دیگران خندیدند و سوفنر گفت : 《ما آواز می خوانیم و تو هم حتما با میل آواز خواهی خواند》

گفتم : 《آری ولی من ۲ سال تمام در مدرسه شبانه روزی زندگی کردم و از مراسم شبانه بیش از حد متنفرم》

با وجود آنکه می خندید ولی دلخور شده و گفت : 《اگر حوصله داشتی بیا فوتبال بازی کنیم》 چند باری با گروهشان فوتبال بازی کردم چند باری هم باهم بستنی خوردیم ولی سوفنر دیگر هیچگاه مرا به مراسم شبانه دعوت نکرد.

من می دانستم که ماری هم درهمان خانه جوانان است و با گروه خود مراسم شبانه برگزار می کند، ماری را خوب می شناختم، خیلی خوب می شناختم. با پدرش هم وقت زیادی می گذراندم گاهی برای دیدن ماری که با دوستانش بازی می کرد به زمین بازی می رفتم ، وسط بازی لبخند زنان برایش دستی تکان می دادم و نگاهش می کردم .

ما همدیگر را خوب می شناختیم آن وقت ها زیاد نزد پدرش می رفتم ، زمانی که پدرش فلسفه هگل و مارکس را به من تفهیم می کرد ماری هم کنار ما می نشست اما ماری هیچگاه توی خانه به من لبخند نمی زد.

بعد از ظهر روزی که ماری و سوفنر را دست در دست هم دیدم که از خانه جوانان بیرون می آمدند، قلبم تیر کشید. در شرایط احمقانه ای بودم، مدرسه را ترک کرده بودم و در ۲۱ سالگی دوباره در کلاس ششم دبیرستان نشستم.

منبع: طاقچه – کتابراه

اشتراک گذاری:

همچنین ببینید

کتاب خودت را به فنا نده اثر گری جان بیشاپ

بررسی و معرفی کتاب خودت را به فنا نده اثر گری جان بیشاپ

کتاب خودت را به فنا نده به انگلیسی UNFUCK YOURSELF اولین اثر از نویسنده ای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *