خانه / فرهنگ و هنر / معرفی کتاب خودت باش دختر اثر ریچل هالیس

معرفی کتاب خودت باش دختر اثر ریچل هالیس

کتاب خودت باش دختر (از باور کردن دروغ هایی که درباره تان گفته می شود دست بردارید تا تبدیل به همان کسی شوید که واقعا هستید)

کتاب خودت باش دختر توسط ریچل هالیس نوشته شده است و همچنین این کتاب یکی از پر فروش ترین کتاب های آمازون و نیویورک تایمز می باشد. ریچل هالیس در کتاب خودت باش دختر، شخصیت و خاطرات خود را از زندگی به عنوان یک زن، مادر، کارآفرین، نویسنده، و ورزشکار برای خواننده تعریف و توصیف کرده است. در ادامه به خلاصه کتاب خودت باش دختر می پردازیم.

خلاصه کتاب خودت باش دختر

کتاب خودت باش دختر از سری کتاب های خودشناسی بوده که با نگرش مستقیم بر سبک زندگی زنان و دختران نوشته شده است. کتاب خودت باش دختر به دروغ هایی می پردازد که اکثریت دختر ها به آن می پردازند. اشتباهاتی که مدام در حال انجام دادن آن هستند و اصلا به ذهنشان هم خطور نمی کند.

به گفته ی نویسنده در مقدمه کتاب: کتاب خودت باش دختر درباره بسیاری از دروغ های دردناک و یک حقیقت مهم است. کدام حقیقت؟ تو و فقط خود تو مسئول آدمی هستی که می شوی و همچنین مسئول میزان شادی و رضایتی که از زندگی داری.

نویسنده با حفظ شعار «زندگی تو به خودت بستگی دارد» عوامل و داستان های غم انگیز، شاد و خجالت آوری را بیان کرده است تا به کمک آن ها بتوان آن دروغ ها را شناسایی کرد و از بین بردشان. باشعوری بریده هایی از کتاب خودت باش دختر را برای شما به اشتراک گذاشته است. پس با ما همراه باشید تا به دروغ هایی که دختران به خود می گویند بپردازیم:

بریده ای از فصل های خودت باش دختر

کتاب خودت باش دختر

چیز دیگری مرا خوشحال خواهد کرد

با پسر هایم در حال پریدن روی تشک پرش در جا بودیم و بعد از انجام حرکت لمس انگشتان پا در حال پرش، یک نفر برایم هورا کشید. این تنها مهارتی است که روی ترامپولین بلد هستم. اگر قرار باشد برای رفتن روی این تشک فنری که یک لحظه داشتم مثل دختری نوجوان که در مسابقات چیرلیدری شرکت می کند بالا و پایین می پردیم و در لحظه بعد شلوارم خیس شد. کسی متوجه نشد.

مثل دفعه قبل عادی رفتار کردم. مجبور بودم به بالا و پایین پریدن ادامه دهم تا شاید بادی که جریان پیدا می کرد شلوارم را خشک کند. من آدم باهوشی هستم، یادتان که نرفته؟ زمان بندی ام حرف نداشت چون کمتر از 30 دقیقه بعد یک پست از پیش برنامه شده روی فیسبوک آپلود شد که من را در حال آماده شدن برای حضور در مراسم اسکار نشان می داد.

قبل از آنکه برایتان سوال شود بگویم که من آنقدر مهم نیستم که به مراسم اسکار دعوت شوم اما با مردی به شدت جذاب ازدواج کرده ام که او هم آنقدر ها مهم نیست اما شغلش قطعا مهم است و این یعنی گاهی اوقات باید مثل یک شاهزاده لباس بپوشم. در این فاصله عکس هایی روی صفحات اینستاگرام و فیسبوکمان پست می شود که ما را در حالتی بسیار شیک و رویایی نشان می دهد که در فضای مجازی کلی سر و صدا به پا می کند.

این همان جایی است که مردم شروع می کنند به فرستادن پیام هایی درباره اینکه چه زندگی باشکوه و چه دنیای پر زرق و برق و تمام عیاری دارم. تنها فکری که بعد از خواندن این پیام ها به ذهنم می رسد این است که من آدمی هستم که در مکان های عمومی شلوارش را خیس کرده است. من وقتی برای تحت تاثیر قرار دادن پسر سه ساله ام سعی کردم روی هوا حرکات ژیمناستیک انجام دهم شلوارم را خیس کردم.

کتاب خودت باش دختر

از فردا شروع می کنم

تا به حال چند بار برای دیدن سریالی خودتان را قال گذاشته اید؟ تا به حال چند بار حتی قبل از آنکه شروع به کاری بکنید تسلیم شده و کنار کشیده اید؟ تا به حال چند بار تا رسیدن به اولین مانع پیش رفته اید و بعد کلا بی خیال همه چیز شده اید؟ تا به حال چند بار خانواده، دوستان و همکارانتان شاهد کم آوردن و کنار کشیدنتان بوده اند؟ تا به حال چند بار فرزندتان شاهد تسلیم شدن دوباره و دوباره و دوباره شما بوده اند؟

این اصلا خوب نیست.

جامعه ما فرصت های زیادی برای بی خیالی و تنبلی ایجاد کرده است؛ به ندرت پیش می آید که اطرافمان پر از کار هایی باشد که مسئولیتشان را بر عهده بگیریم. البته این هم به ندرت پیش می آید که اطرافمان پر از اسپرسویِ وانیلی بدون شکر باشد اما وقتی هوس نوشیدن آن را بکنم هر طور شده راهی برای بدست آوردنش پیدا می کنم.

شوخی کردم.

وقتی واقعا چیزی را بخواهید راهی برای به دست آوردنش پیدا خواهید کرد اما وقتی از ته دل خواستار چیزی نباشید برایش بهانه جور می کنید. چطور ضمیر ناخودآگاهتان تفاوت بین آنچه را که می خواهید و آنچه را که تظاهر به خواستنش می کنید تشخیص می دهد؟ به تاریخچه رفتار شما در موردی مشابه نگاهمی کند. آیا سرِ قولتان مانده اید؟ وقتی برای انجام کاری برنامه ریزی کرده اید آیا انجامش داده اید؟ زمانی که سردرگم هستیم به بد ترین حالت ممکن می رسیم و بد ترین حالت ممکن بالا ترین سطح تمرین و یادگیری است.

کتاب خودت باش دختر

من به اندازه کافی خوب نیستم

یک روز صبح وقتی بیدار شدم متوجه شدم پلک چشم چپم نیم ثانیه دیرتر از چشم راستم عمل می کند. فکر کردم شاید به خاطر خستگی کار است و به عینک نیاز دارم. عصر همان روز زبانم مور مور شد و بعد کاملا بی حس شد. به دیدن دکتر رفتم و نگران بودم نکند سکته کرده باشم. آنجا اولین باری بود که اسم فلج بل را می شنیدم. با یک جست و جوی سریع روی گوگل فهمیدم که فلج بل، فلجی موقتی است که باعث آسیب رساندن به اعصاب کنترل کننده حرکات ماهیچه های صورت می شود. تا چند روز نمی توانستم چشم چپم را ببندم، دهانم را تکان بدهم و کلا نمی توانستم سمت چپ صورتم را احساس کنم.

نمی دانم چرا این اتفاق فقط برای یک سمت از صورتم افتاده بود اما می توانم بگویم که این اتفاق در کل جذاب ترم کرد. مجبور بودم روی چشم چپم چشم بند بگذارم که در واقع بد جوری هم جذاب بود و اساسا رویای هر دختر 19 ساله ای است که مثل ناخدای یک چشم به نظر برسد. چون نمی توانستم لب هایم را تکان بدهم، بریده بریده حرف می زدم و فهمیدن جملاتم کار سختی بود. وقتی غذا می خوردم مجبور بودم با کمک انگشتانم دهانم را بسته نگه دارم تا مبادا غذا از دهانم بیرون بریزد و روی زمین پخش شود.

آسیب های عصبی باعث نورالژی می شود که از قرار معلوم بسیار هم دردناک است. در طول آن مدت به شدت برای خودم متاسف بودم. گرچه این اتفاق مربوط به 15 سال پیش می شود اما دقیقا یادم است که وقتی توی آینه نگاه می کردم و می دیدم که چقدر صورتم از قیافه افتاده چه احساسی داشتم. چقدر از خط چشم کشیدن و ریمیل زدن خسته شده بودم، انگار که آرایش کردن، فلج صورتم را از بین می برد. یا اینکه هربار هنگام آرایش کردن گریه می کردم . تمام آن روز ها و هفته ها مدام نگران بودم و از استرس پیش بینی های دکتر، لاغر و لاغرتر می شدم چون دکتر می گفت اصلا معلوم نیست که فلج صورتم کِی برطرف شود؛ چند روز یا چند ماه، به طور قطع نمی شد گفت.

بیشتر بخوانید: ۶ قدم برای داشتن پوستی صاف و بدون چروک

کتاب خودت باش دختر

من از تو بهترم

دوستان اجازه بدهید تصویری واضح و سریع از زمانی که دبیرستانی بودم ارائه کنم. حدود 10 کیلومتر چاق تر از الان بودم و لباس های گودویل می پوشیدم و مسئول تئاتر مدرسه بودم. من کسی نبودم که دیگران را مسخره می کرد، کسی بودم که مسخره می شد. فقط همان یک بار بود که یک نفر را مسخره کردم؛ اولین و آخرین بارم بود. شاید به همین دلیل است که هنوز هم یادم مانده و هنوز هم از یادآوری اش احساس شرمندگی می کنم.

این دختر ار شمینا صدا می کنیم. اسم اصلی اش تینا است اما می خواهم از اسم رمزی برایش استفاده کنم. شمینا دختری بود که همیشه اعتماد به نفس داشت و یک سال نوری جلوتر از همه ما بود. درست برعکس من توی مدرسه محبوب بود. یک روز سر کلاس خانم جاچتی، معام زبان انگلیسی مان، وقتی قرار بود درباره زورانیل هرستون انشا بنویسیم، شمینا صحبتی درباره زدن موی انگشتان پایش کرد، نمی دانم چرا در این باره حرف زد…

فکر کردم شاید حرف زدن درباره مسائل مربوط به آراستگی برای آدم های معمولی. بگذریم… رودررو چیزی به او نگفتم اما بعد با دوستم کلی درباره اش حرف زدیم. «کدوم آدمی موی پاهایش رو می زنه؟ یا مهم تر اینکه اصلا کدوم آدمی موهای انگشت های پاش اون قدر زیاد میشه که احتیاج به اصلاح داشته باشه؟ شمینا حتما توموری چیزی داره»

چه مکالمه مسخره ای! اکثر آدم ها حرف هایی شبیه به این را وقتی بزرگ می شوند یادشان می رود اما من هنوز هم آن ها را به یاد دارم چون تمام مدتی که داشتم شمینا و انگشت های پر مویش را مسخره می کردم! تا به امروز، به خدا قسم، هر وقت به انگشتان شستم نگاه می کنم و می بینم کمی پشمالو شده اند، به این فکر می کنم که عجب نوجوان عوضی ای بودم

کتاب خودت باش دختر

دوست داشتن او برای من بس است

آن روز اولین روزی نبود که با او صحبت می کردم؛ او اغلب برای صحبت با رئیسم به دفتر زنگ می زد؛ اما اولین باری بود که رودررو با او صحبت می کردم. قبل از آن نمی دانسنم او چه شکلی است یا اگر بخواهم دقیق تر بگویم نمی دانستم چه قدر خوش تیپ و خوش قیافه است. این را هم نمی دانستم که یک رابطه کاری چطور به سرعت می تواند به چیزی شبیه به عشوه گری و لاس زدن تبدیل شود.

باید بگویم که من آن موقع بی تجربه بودم. سال اول دانشگاه بودم و به عنوان کارآموز استخدام شده بودم. تابستان همان سال شغلی به من پیشنهاد شد و برای قبول کردنش مدرسه را ترک کردم. تازه 19 ساله شده بودم. شاید از لحاظ کاری از سنم بزرگ تر به نظر می رسیدم اما تجربه زیادی در مسائل مربوط به روابط عاطفی نداشتم. ارتباط ما یک ارتباط کاری و تنها از طریق ایمیل بود.

پس از دیدار در چند جلسه کاری با هم قراری گذاشتیم و به یک رستوران ایتالیایی رفتیم. او لباس بسیار ساده ای پوشیده بود و من تلاش می کردم خودم را خونسرد جلوه دهم اما شدیدا استرس داشتم! چون نمی دانستم در چنین دیدار هایی باید چطور رفتار کنم. نصف پیتزایی را که سفارش داده بودیم خوردم. او دو ساعت تمام درباره خودش حرف زد. از طرز حرف زدنش خوشم می آمد. بعد از تمام شدن شام او من را تا رسیدن به ماشینم همراهی کرد. پس از آن قرار حس کردم او مرد مناسب زندگی ست.

کتاب خودت باش دختر

«نه» جواب نهایی است

تقریبا 6 سال پیش، مجله اینک از من به عنوان یکی از برترین کارآفرینان زیر 30 سال نام برد. وای خدای من! افتخار بزرگی بود (مشخصا همینطور است چون هنوز هم دارم درباره اش حرف می زنم.) اما جالب ترین چیزی که اکثر مردم نمی دانند این است که وقتی به چنین افتخاری دست پیدا می کنید به طور ناگهانی 100 ها میلیون دلار پول نصیبتان می شود.

شوخی کردم.

نه، آنچه اتفاق می افتد این است که یک باره تمام دانشگاه های دور و نزدیک شروع می کنند به زنگ زدن و از شما دعوت می کنند تا در دانشگاهشان برای دانشجویان سخنرانی کنید. و از آنجایی که از وقتی یاد گرفته ام چطور باید صحبت کرد دست از حرف زدن بر نداشته ام، تک تک این درخواست ها را قبول کردم. هر سخنرانی تقریبا یک ساعت طول می کشید که نیم ساعت آن شامل صحبت های من درباره شغلم و شرکتم می شد و نیم ساعت بعدی به پرسش و پاسخ می گذشت.

بعد از مدتی، وقتی زمان رو به پایان بود همان سوال کلیشه ای را می شنیدم. «سلام ریچل» همه شان همیشه همین طوری شروع می کنند (چون ظاهرا وقتی فکر می کنیم سری تو سر ها درآورده ایم بزرگتر هایمان را با اسم کوچکشان صدا می زنیم!) «راز موفقیت شما چیست؟ یعنی، چه چیزی بیشتر از همه به شما کمک کرد؟»

کتاب خودت باش دختر

من در روابط خصوصی با شریک زندگی ام خوب عمل نمی کنم

به جز آنچه در تلوزیون و فیلم ها دیده بودم چیز زیادی درباره رابطه جنسی نمی دانستم… بنابراین اصلا بلد نبودم چه کار کنم، افتضاح بودم. افتضاح نه به معنای عجیب و غریب بودن (که البته فکر می کنم عجیب هم بود) افتضاح چون راحت تر نبودم و باعث شدم همسرم نیز احساس راحتی نکند. 5 سال از ازدواجمان گذشته بود و رابطه جنسی مان طوری بود که انگار اصلا وجود ندارد. وقتی با الان که چهاردهمین سالگرد ازدواجمان را جشن می گیریم مقایسه می کنم، می بینم که در حد پادشاهان پیشرفت کرده ایم!

نه، جدی می گویم، ما بیشتر از هر زن و شوهر دیگری فعال هستیم. یا بهتر است بگویم نسبت به تمام زوج هایی که 4 فرزند و دو شغل تمام موقت وقت دارند فعال تر هستیم. نه به این خاطر که مجبوریم، بلکه چون تاثیر خوبی دارد. حالا رابطه مان عالی شده اما خیلی زمان برد تا به اینجا برسیم و می خواهم هر جه را که بود برایتان تعریف کنم تا شما هم به جایی که من رسیدم دست پیدا کنید… و از آنجایی که نمی خواهم دچار عفونت مجاری ادراری شوید خوب به حرف هایم گوش کنید.

وقتی با دِیو آشنا شدم من 19 ساله بودم و او 27 ساله بود. قبل از او با هیچ کس دیگری رابطه عاشقانه نداشتم و او خبر نداشت که چند سال از او کوچک تر هستم. همان طور که قبلا برایتان تعریف کردم، وقتی بعد از چند ماه متوجه تفاوت سنی مان شد، رابطه مان مثل گربه چاقی که از بالای حصار پایین می افتد، رو به سراشیبی رفت. گرچه یک سقوط زشت و ناخوشایند بود با این حال روی پاهایمان فرود آمدیم.

کتاب خودت باش دختر

مادر بودن را بلد نیستم

پدر و مادر شدن فریب بزرگی است. دو هفته اول غرق شادی هستی و بله، سخت است اما اقوام و آشنایان برایتان ظرف های پر از غذا می آورند و مادرتان برای کمک کنارتان است و شما یک بچه قشنگ و کوچک در بغل دارید که دلتان می خواهد گونه های تپلش را گاز بگیرید و از روی صورتش بکنید. اما بعد از گذشت چند هفته به یک سری شرایط زامبی وار عادت می کنید. شیر از سینه هایتان چکه می کند و پیراهنتان را خیس می کند و یک هفته می شود که حمام نرفته اید. موهایتان هم به بدترین و وحشتناک ترین شکل ممکن در می آیند. اما هر چه که هست شما از دل این شرایط عبور می کنید.

اما از هفته ششم قطارتان از ریل خارج می شود. با خودتان فکر می کنید: چرا من این همه خسته ام؟ چرا هنوز شبیه زن هایی هستم که پنج ماهه حامله اند؟ چرا هنوز تمام وقتم را صرف نگهداری و مراقبت از بچه می کنم؟ و کدام احمقی گفته بچه باید در مدت زمان کوتاهی به دفعات متعدد شیر بخورد چون می خواهم با مشت بکوبم توی صورتش!

کتاب خودت باش دختر

الان باید خیلی جلوتر از اینها می بودم

من از آن دسته افرادی هستم که عاشق روز تولد خودشان هستند. ماه ها قبل از آن برایش برنامه ریزی می کنم و لیست بلند بالایی از کار هایی که دوست دارم انجام دهم می نویسم. (مثلا پوشیدن شلوار راحتی در تمام طول روز!) یا غذاهایی که دوست دارم بخورم. (سس اسفناج و کنگرفرنگی با کیک فانفتی برای دسر!) مثل یک دانش آموز کلاس سومی با همان ذوق و شوق کودکانه چشم انتظار روز تولدم می مانم.

و این فقط جشن تولدم نیست که دوست دارم؛ من هر سالی را که می گذرد با افتخار می پذیرم و واقعا اهمیت نمی دهم که چند ساله می شوم، هر سنی که داشته باشم مهم نیست. می دانم که زن ها دوست ندارند پیر شوند. مطمئنم که این کلیشه از زمانی که بشر موفق به ثبت تاریخ شده وجود داشته است. اما هیچ وقت از کسی نپرسیده بودم که چرا چنین احساسی دارد. به همین خاطر این سوال را از گروه خانم هایی که در آن بودم پرسیدم. می خواستم بدانم از چه چیزِ بالا رفتن سن بدشان می آید. جواب تک تکشان یکی بود.

کتاب خودت باش دختر

بچه های مردم خیلی منظم تر و مودب تر هستند

تا به حال چیزی درباره نظریه آشوب شنیده اید؟ نظریه آشوب شاخه ای از ریاضیات است که رفتار و موقعیت سیستم های دینامیکی را که نسبت به شرایط اولیه خود حساسیت بسیار بالایی دارند مطالعه و بررسی می کند. واکنش این دستگاه ها به دگرگونی شرایط اولیه به اثر پروانه ای معروف است. محض اطلاع شما، من این واژه ها را روی اینترنت جست و جو کردم. هرگز در زندگی ام جمله ای را در که در آن کلمات سیستم های دینامیکی استفاده شده باشد ننوشته بودم، نه تا قبل از این لحظه.

اثر پروانه ای یک واژه قدیمی بر مبنای این نظریه است که اگر رد طوفانی را از محل وقوعش بگیری متوجه می شوی که دلیلش تنها به خاطر تغییر فشار هوا در اثر بال زدن یک پروانه در آن سوی دنیا، 3 هفته قبل از وقوع طوفان بوده است. به معنای ساده تر این که چیز های کوچک می توانند اثرات بسیار عظیمی داشته باشند.

آشوب می تواند شامل این موارد باشد: پسر سه ساله ام که حداقل شبی یک بار بیدار می شود و می خواهد روی تخت با ما بخوابد؛ سفر کاری 10 روزه همسرم؛ آلرژی گرفتن یا فلج صورت یا استرس و سرگیجه؛ ریختن کل ظرف شیر روی زمین؛ دستشویی کردن یک پرنده روی موهایم؛ دعوا کردن با همسرم، مادرم، خواهرم یا مادر شوهر و خواهر شوهر…. هر کدام از شما می توانید جای خالی را با آشوب های اختصاصی خودتان پر کنید چون همه ما لحظات این چنینی داریم.

کتاب خودت باش دختر

می خواهم با مت دیمون ازدواج کنم

وقتی در حین کار در یکی از مراسم کمپانی میراماکس که یک سالی در آن مشغول به کار بودم با مت دیمون مواجه شدم، او مستقیم به سمت من آمد. منظورم این است که راهش را به سمتی که من ایستاده بودم کج کرد. قلبم آنقدر تند می زد که نزدیک بود منفجر شود چون اتفاقات داشت همان طوری رقم می خورد که تصور کرده بودم. او من را دید و از یک جایی به او الهام شد که مقدر شده من و او با هم باشیم. وقتی آنقدر نزدیک شد که بتوانم صدایش را بشنوم شروع به صحبت کرد.

گفت: «ببخشید»

با خودم گفتم خودشه!

«شما می دونید میز من کجاست؟»

او داشت با من حرف می زد چون او هنر پیشه بود و من دختری که جدول برنامه ها دستم بود نه به این خاطر که فکر کرده مقدر شده با هم باشیم. من او را تا سر میزش همراهی کردم و بدون آنکه خواستگاری کند یا درخواست کند با من قرار بگذارد سرِ کارم برگشتم. بعد از یک سال زندگی در لس آنجلس، فهمیدم که تصورات قبلی ام همه خیال های بچه گانه بوده اند.

کتاب خودت باش دختر

من یک نویسنده مزخرفم

بعد از انتشار اولین کتابم، پارتی گرل، هر از چند گاهی (منظورم هر 11 ثانیه یک بار است) سایت گودریدز را بررسی می کردم تا ببینم خوانندگان درباره کتابم چه نظراتی نوشته اند. به عنوان یک کتاب خوان حرفه ای که نظرات آنلاین کاربران را جهت تهیه لیست «کتاب هایی که باید بخوانم» می بلعد، برایم هیجان انگیز بود که نظرات آن ها در مورد کتابی که خودم نوشته بودم بخوانم! دیدن و خواندن نظرات مثبت و خوب تجربه و پیشرفت بزرگی برایم بود خصوصا اینکه برای نوشتن این کتاب زحمت بسیاری کشیده بودم.

بیشتر از یک بار با خواندن نظرات شیرین بعضی از طرفداران که از دلابل علاقه شان به شخصیت های داستانم گفته بودند، اشکم درآمد. دلایلی که وقتی میس خواندم با خودم می گفتم بله! این دقیقا همان چیزی ست که آرزو داشتم خوانندگان متوجهش شوند! ماه ها در این رویا زندگی کرده بودم طوری که انگار هیچ دنیای دیگری وجود نداشت. تا این که یک روز همه چیز تمام شد.

اولین نظر منفی را دریافت کردم. توصیف حس و حالی که بعد از دیدن 2 ستاره گرفتن کتاب توسط یکی از کاربران پیدا کردم سخت است… مثل این بود که انگار مشتی توی شکمم خورده باشد. وارد مرحله ای شدم که اسم آن را «اندوه پس از انتقاد» گذاشته ام.

کتاب خودت باش دختر

هرگز نمی توانم از این مرحله گذر کنم

نمی توانید درد و رنجی را که کشیده اید نادیده بگیرید. حتی نمی توانید آن را به طور کامل فراموش کنید. تهنا کاری که می توانید بکنید پیدا کردن راهی است که از طریق آن خوبی هایی را که از دل آن حاثه بیرون آمده بپذیرید، حتی اگر سال ها زمان ببرد تا پی به این موضوع ببرید.

می توانید اتفاقی که در زندگیتان را از مسیر اصلی شان خارج کرده پشت سر بگذارید. می توانید با از دست دادن بخشی از قلبتان بدون آنکه خودتان را از بین ببرید به زندگی کردن ادامه دهید. به جای آنکه صرفا زنده بمانید می توانید رو به جلو حرکت کنید. شما می توانید چون سزاوار زندگی کردن هستید. مهم تر از همه اینکه می توانید غم از دست دادن عزیزی را پشت سر بگذارید و به زندگی ادامه دهید چون زنده ماندن و زندگی کردن بزرگترین هدیه ای ست که می توانید به عزیز از دست رفته تان بدهید…

 

با خواندن کتاب خودت باش دختر می توانید تجربه های چند ساله را در اختیار داشته باشید.

بیشتر بخوانید: معرفی کتاب اثر مرکب دارن هاردی

 

منبع: طاقچه

اشتراک گذاری:

همچنین ببینید

کتاب خودت را به فنا نده اثر گری جان بیشاپ

بررسی و معرفی کتاب خودت را به فنا نده اثر گری جان بیشاپ

کتاب خودت را به فنا نده به انگلیسی UNFUCK YOURSELF اولین اثر از نویسنده ای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *